11
نشد که اصلا بریم مریضی و سنگ کلیه الف و درگیرش بودیم چندروز دیگه هم سالگرد مامانشه.
یکسال شد واقعا روزهای سختی بود و فک کنم یهو ارشد قبول شدن اون وسط براش مثل یه دریچه از نور بود که حالش رو تغییر بده و ذهنش مشغول بشه! چند روز پیش مستاجر کلید خونه رو بهم داد و گفت لطف خاله بود که این دوسال بهم خونه رو داد و تونستم خودم رو جمع و جور کنم.
بعد داشتم به این فکر میکردم همچین لطفی در حق ما نشد در حالی که اون خونه برای ما بود در اصل!!
حس دلخوری دارم بیشتر از این خاطر که قدر تلاش بچه ها برا سلامتیش رو نمیدونست خودشون رو به هر دری میزدن که بیشتر کنار خودشون داشته باشنش و اون اصلا بچه ها براش مهم نبود و فقط میخواست بره ...
افکار عجیب و غریبی دارم ...